صفحه در حال اومدنه ! صبر کن جيگرم یکمی...
..~**~.ೃೊعـــــــــمو ســـــعیدೃೊ..~**~. |

من همونم که همیشه غمو غصم بیشـماره•¨¯`•¸¸.اونی که تنها ترینه حتی سایم نـــــــــــــــــداره♥
این منم که خوبیامو کسی هر گز نشناخـــته•¨¯`•¸¸.اون که در راه رفاقت همه ی هستیشو باخته♥
هررفیق راهی بامن دوسه روزی هم سـفربود•¨¯`•¸¸.به ادای هر رفاقت واسه من چه زود گزر بـــود♥
هر کی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجرهمه ی دقایقم شـــــــــد♥
اونکه عاشق بودوعمری ازجداشدن میترسید•¨¯`•¸¸.همه ی حراس و ترسش به دروغش نمیــرزید♥
چه اثر از این صداقت چه سحر از این نجــابت•¨¯`•¸¸.وقتی قد سر سوزن به قفا نکردیم عـــــــــادت♥
این یکی از شعرای فوق العاده ی سیاوش قمـــیشیه..خداوکیــــــــلی تکه..
شعرای پر معنی میگه..فقط باید درکشون کنی.همین!!
Amo saeed
AMO SAEED
انصافا این ته داستانه..از دست ندینش..!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و
درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش
اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در
اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى
توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه
بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من
همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود
بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا
ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!
انصافا خیای تو پ بود![]()
نه؟
شرمنده بچها گل ..اگه خبرتون نکردم ناراحت نباشین..چون خیلیا رو نتونستم خبر
کنم.ولی بازم خبرتون میکنم..اینو گفتم نگین با مــــــــــــــــــــــــــــــــــرام نیستی!!
.jpg)
*این عکسرو از نت برداشتم..نرید برامون حرف دربیاریدا ![]()
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دليل ميخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه !!!!!!.....................
ೃೊ ماه رمضان.ماه قرآنೃೊ
ماه مبارک رمضانو به همتون تبریک عرض میکنم.امیدوارم تو این ما کلی کیف کنین.بهتونم خوش بگزره..
امروزم که اولین روز هست.ولی تو تابستون یه نمه سخته.به هر حال هر چه قدر سختر باشه بیشتر
خوش میگزره.تازه همین فردا هم تولدمه.یعنی ۱۳ شهریور..خوش باشین.

سلام دوستان این داستانو من خودم خیلی وقت پیش شنیده بودم...خیلی برام جالب بود به خاطر
همین نوشتمش خودتونم بخونین جدا ارزش خوندن رو داره .......
پیر مردی85ساله بوده که همیشه خودشو برای معاینه وچکاب میبرده پیش پزشکش.وارد مطب میشه و
وبعد از سلام علیکو احوال پرسی بادکتر..میشینه کنار دکتر..دکتر ازش میخواد که در باره وضعیت
جسمیش بگه:.پیر مرد خنده کنان و خوشحال به دکتر میگه .دکتر بهتر از این نمیشم خیلی حالم خوبه
احساس میکنم هنوز جونم احساس میکنم دیگه پیر نمیشم.دکتر هم با خنده گفت:خوب حالاقضیه چیه
چرا اینهمه خوشحالی.!!!پیرمرد جواب داد:والا اقای دکتر من چند وقتیه با یه دختر 25ساله از دواج کردم.
بعدشم قرار چند وقت دیگه بچمون به دنیا بیاد....دکتر واقعا متحیر از حرف پیر مرد!!!!!!!! میشه!!!!!
دکتر یه کم فک کرد و به پیر مرد گفت این حرف تو منو یاد یه داستان انداخت.پیر مردم گفت : برامون بگو
دکتر شروع میکنه.میگه:من یه رفیق دارم که اون هیچ وقت تابستونا رو برا شکار از دست نمیده.یه روز که
خیلی عجله داشته بره جنگل یهو چترشو به جای تفنگش اشتباهی بر میداره...وبه طرف جنگل حرکت
میکنه..به جنگل میرسه.چند وقتی که داشته پرسه میزده .یهو یه پلنگ رو از دور میبینه که داره به طرفش
میاد.!!!!!!!!!!!!!اونم سریع دستشو میبره به تفنگش(چتر)و شلیک میکنه
بنگ ....بنگ...و پلنگ کشته میشه.....!!!!!!!!!!!!!!!!پیره مرد میگه این اصلا امکان نداره.....مگه
میشه ...حتما یکی دیگه تیرو زده.!!!!!!!
دکتر میگه افرین درسته یکی دیگه تیرو زده...عین ماجرای تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نتیجه اخلاقی: هر وقت به کاری که نتیجه عمل تو نیست نگو که هست...!!!!!!!
روزي روزگاري يك زن قصد ميكنه تا يك سفر دو هفتهاي به ايتاليا داشته باشه... شوهرش اون رو به
فرودگاه
ميرسونه و واسش آرزو ميكنه كه سفر خوبي داشته باشه... زن جواب ميده: "ممنون عزيزم، حالا
سوغاتي چي
دوست داري واست بيارم؟"... مرد ميخنده و ميگه: "يه دختر ايتاليايي!"... زن هيچي نميگه و سوار
هواپيما
ميشه و ميره... دو هفته بعد وقتي كه زن از مسافرت برميگرده، مرد توي فرودگاه ميره استقبالش و
بهش
ميگه: "خب عزيزم مسافرت خوب بود؟"... زن: "ممنون، عالي بود!"... مرد ميپرسه: "خب سوغاتي من
چي شد
پس؟"... زن: "كدوم سوغاتي؟"... مرد: "هموني كه ازت خواسته بودم... دختر ايتاليايي!"... زن جواب
ميده: "آهان!
اون رو ميگي؟ راستش من هر كاري كه از دستم بر ميآمد انجام دادم! حالا بايد 9 ماه صبر كنيم تا
ببينيم پسر
ميشه يا دختر!" • نتيجه گيري اخلاقي داستان: هيچ وقت سعي نكن كه يك زن رو تحريك كني! اونها به
طرز
وحشتناكي باهوش هستن ........!!!!!!!!
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و
پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در
جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد.
بعد پرسيد: - بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى
بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت: - ٣٥ سنت - پسر
دوباره سکههايش را شمرد و گفت: - براى من يک بستنى بياوريد. خدمتکار يک بستنى آورد و
صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش
را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى،
١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود. يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا
چون> پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا
دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش
کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می
دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که
از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می
کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش
منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او
گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و
خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم
که برای این خانوم کار می کنه".
آخرين مطالب ارسالي;